
امروز پر انرژیتر از همیشه شروع کردم...xa0 اول از همه هم طرح یه فیلم نام است که باید بنویسم و به اقای صدر عاملی بدم...xa0...
ادامه مطلب
پدر که رفت؛ فردایش اولین چیزی که با خودم زمزمه کردم این بود:« وای خدایا چقدر کار نکرده دارم.» امروز بیست و سه روز است که پدر رفته و من تقریبا فقط خوابیدم این بیست و سه روز را. روزهای اول فکر میکردم خیلی زود فراموش میشود؛ اما هر چه میگذرد بیشتر نبودش دلتنگم میکند. شوخی نیست سی و هشت سال با کسی بودن و حالا یک باره نبودن... ابراهیم دوستم میگفت:« خدا خیلی شما را دوست داشت که این چند ماه، پدر را در بستر بیماری قرار داد تا همهی شما را برای نبودش آماده کند. مجسم کن اگر یک باره او را از شما میگرفت چه شو...
ادامه مطلب
همیشه از نهادینه شدن هر صفتی- به تعبیر عوام و خواص چه خوب و چه بد- واهمه داشتم. نزدیک به دوماهی میشود که چیزی ننوشتهام. قبلا وقتی مدت ننوشتنم طولانی میشد از خودم میرنجیدم و این حس رنجیدن برایم خوشایند بود... حال دیگر از این واهمه دارم که مبادا حس نرنجیدن از این اوضاع در من نهادینه شود. جمعه بیست و دوم اسفند...
ادامه مطلب
از امروز...xa0...
ادامه مطلب