
یک حس عجیب دارمخیلی عجیب و متفاوت.حس بی دردی دردها خیلی خیلی کمتر هستند.خیلی کمتر.کم کم دارم به سمت بی حسی کامل میروم.بی دردیفکر کنم همه اش از اینجا می آید...دستاورد خلوت این چند سال اخیر:هیچ خبری نیست...هیچ، هیچ، هیچ...(پس برانم که زندگی کنم...)بلوغ در خلوت شکل میگیرد... + نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 20:6 توسط مختار عبدالهی | بخوانید...
ادامه مطلب
قرار بود تو این عکس همه به شکل افراطی جدی باشیم.انگار فقط من غیره عادیم....
ادامه مطلب
برف نو! برف نو! سلام! سلام!بنشین، خوش نشستهای بر بامپاکی آوردی ای امید سپیدهمه آلودگیست این ایامراه شومیست میزند مطربتلخواریاست میچکد در جاماشکواریست میکشد لبخندننگواریست میتراشد نامشنبه چون جمعه، پار چون پیرارنقش هم رنگ میزند رساممرغ شادی به دامگاه آمدبه زمانی که برگسیخته دامره به هموار جای دشت افتادای دریغا که برنیاید گامتشنه آن جا به خاک مرگ نشستکاتش از آب میکند پیغامکام ما حاصل آن زمان آمدکه طمع برگرفتهایم از کامخامسوزیم الغرض بدرودتو فرود آی برف تازه سلام + نوشته شده در جمعه چها...
ادامه مطلب
یادم بهمن بود. درست سالش و یادم نمیاد پنجم ابتدایی بودم. صدای من خوب نبود. به زور و پارتی داداش رفتم تو گروه سرود مدرسه.اینقدر صدام بد بود که از معلم قول گرفتم فقط لبهام و تکون بدم. مسابقه بود و رفتیم شرکت کردیم. منم طبق قولم فقط لب تکون دادم. دوم استان شدیم. یادم جایزه که داشتن بهمون میدادن اون یارو که جایزه رو داد من و صدا کرد و به معلممون گفت من تو کل اجرا شما فقط این بچه رو نگاه میکردم. منو میگفت.گفت خیلی با احساس میخوند. تنها بچه ای بود که حسش درست بود و اون و دوس داشتم و یکی از دلایلی بو...
ادامه مطلب
زندگی همان چیزهاییست که دیده نمیشود...26 دی ماه 1401 + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ ساعت 20:22 توسط مختار عبدالهی | بخوانید...
ادامه مطلب
از امروز مرگ بازی در کشور قانونی شد...xa0باید برای سیر کردن شکم به سر کار برویم و با دشمن (کورنا) مماشات کنیم......
ادامه مطلب
مستند خط بغضکارگردان: مختار عبدالهیجشنواره بین المللی سینما حقیقت18 تا 25 آذرxa0...
ادامه مطلب
همه چیز تمام شد...xa0خط بغض برای من به پایان رسید.xa0حالا شروعی دیگر را شروع میکنم... زیاد دیر نیست...شروع کرده ام...xa0...
ادامه مطلب
هرگز از مرگ نهراسیدم، اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.xa0 xa0 هراس من همه ازxa0 مردن وجدانم است...xa0...
ادامه مطلب
حس زنده بودن دارم...xa0xa0حس غریبی است...xa0مدتها بود تجربه نکرده بودم. انگار خیلی قدیمی است. یادم نیست آخرین بار،xa0 چند وقت پیش این حس را تجربه کردم.xa0مهم نیست...xa0xa0مهم این است که الان حس زنده بودن دارم.xa0دوستش دارم...xa0امیدوارم مانی باشد...xa0...
ادامه مطلب
داره بارون و میزنهxa0 چند سالی بود این موقع سال اینطور نمیزد.xa0 xa0...
ادامه مطلب
پانزده روز از سال جدید میگذرد.xa0 این پانزده روز مهمانی رفتم...xa0 xa0و عروسی و کلی بالا پایین شدن الکی...xa0 xa0و مسافرت...xa0 و بخور، بخور....xa0 و بخند و بخند و دعوا کن...xa0 و بحث کن...xa0 xa0شاید تا پایان سال این هم...
ادامه مطلب
چقدر به تعداد آدمهایی که نگاه کردن به عکسشون اذیتم میکنه داره اضافه میشه!xa0 چقدر به تعداد آدمهایی که نگاه کردن به عکسم اذیتشون میکنه داره اضافه میشه!xa0 چقدر زندگی الکی طولانیه!xa0 چقدر زندگی کوتاه! xa0 xa0...
ادامه مطلب
عجب شب غریبیه امشب.xa0 دارم تنهاترین شب چله عمرم رو سر میکنم...xa0 دلم برای پدر تنگ...xa0 دوس دارم برم یه جای بلند و فریاد بکشم و پدرم رو صدا کنم...xa0 هیچ چیز جای هیچ چیز رو نمیگیره...xa0 هیچ کس جای هیچ کس رو نمیگیره...xa0 هیچ چیز و هیچ کس جای پدر رو نمیگیره...xa0 پدر الان کجایی؟؟؟؟؟xa0 دلم تنگ برات، جان من اگه صداما شنیدی امشب بیا به خوابم.xa0 جان من.xa0 + نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ساعت 20:0 توسط مختار عبدالهی...
ادامه مطلب
تجربه و مرور تاریخ نشان میدهد خیلی کم هستند ادمهایی که در اوج قدرت و ثروت تغییر موضع بدهند و این را به صراحت اعلام کنند. به تعبیری، این تغییر موضع و نظرگاه، به زیر بردن گذشته ی خود است و این شجاعت میخواهد و به نوعی یک جور وارستگی .xa0 xa0خیلی خوب به یاد دارم، مستند تبلبغاتی که از xa0آیت الله هاشمی رفسنجانی، فکر کنم در سال 84 برای کاندیداتوری ریاست جمهوری xa0ایشان، ازتلویزیون پخش شد. در قسمتی از آن مستند، ...
ادامه مطلب
امروز پر انرژیتر از همیشه شروع کردم...xa0 اول از همه هم طرح یه فیلم نام است که باید بنویسم و به اقای صدر عاملی بدم...xa0...
ادامه مطلب
پدر که رفت؛ فردایش اولین چیزی که با خودم زمزمه کردم این بود:« وای خدایا چقدر کار نکرده دارم.» امروز بیست و سه روز است که پدر رفته و من تقریبا فقط خوابیدم این بیست و سه روز را. روزهای اول فکر میکردم خیلی زود فراموش میشود؛ اما هر چه میگذرد بیشتر نبودش دلتنگم میکند. شوخی نیست سی و هشت سال با کسی بودن و حالا یک باره نبودن... ابراهیم دوستم میگفت:« خدا خیلی شما را دوست داشت که این چند ماه، پدر را در بستر بیماری قرار داد تا همهی شما را برای نبودش آماده کند. مجسم کن اگر یک باره او را از شما میگرفت چه شو...
ادامه مطلب
تنهاییمان را به هر قیمتیxa0 نفروشیم؛ که تنهایی خود گوهری است کم یاب....
ادامه مطلب
همیشه از نهادینه شدن هر صفتی- به تعبیر عوام و خواص چه خوب و چه بد- واهمه داشتم. نزدیک به دوماهی میشود که چیزی ننوشتهام. قبلا وقتی مدت ننوشتنم طولانی میشد از خودم میرنجیدم و این حس رنجیدن برایم خوشایند بود... حال دیگر از این واهمه دارم که مبادا حس نرنجیدن از این اوضاع در من نهادینه شود. جمعه بیست و دوم اسفند...
ادامه مطلب
محتسب در نيم شب جایی رسيدxa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 در بن ديوار مستی خفته ديد گفت هی مستی چه خوردستی بگوxa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 گفت ازين خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چيستxa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 گفت از آنک خوردهام گفت اين خفيست گفت آنچ خوردهای آن چيست آنxa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 گفت آنک در سبو مخفيست آن دور ميشد اين سال و اين جوابxa0 xa0xa...
ادامه مطلب